سه ساله که بودم اولین
باری بود که معنی عشق و غم و دلتنگی را فهمیدم
عین تمام دخترها عاشق
بابا بودم ...بابا فقط قهرمان زندگی نبود کسی بود که اجازه میداد از سروکولش بالا
بروم و حتی سیبیلش را بکشم و به اسم کوچک صدایش کنم میگذاشت توی بغلش وول
بخورم خوراکی هایی که دوست داشتم میخرید وهمیشه مرا گل گل یا گل بانوصدا میکرد
خیلی خوشتیپ ومبادی آداب بود و به قصه های خیالی من اصلانمی خندید برعکس همه معتقد
نبود که من دائم مشغول خرابکاریم و هرشب برای من قصه ای تعریف میکرد که بی استثنا
من قهرمان داستانش بود اینطوری بود که عاشقش شده بودم...
تا آن شب
یادم هست تند تند سیگار
میکشید توی اتاق منتظر بودیک پیراهن چارخانه سرمه ای و سفید تنش بود و یک ساعت
خیلی خوشگل فلزی داشت
سیگارش را میتکاند توی جاسیگاری تند تند
شب شد خوابیدم صبح گفتند
بابایت را بردند
من نمیدانستم یعنی چه ؟
خیره شده بودم به
جاسیگاری بابا ،که سیگارهای له شده ،تهش بودند
بعد حس کردم
قلبم مثل آنها خمیده شد، له شد جاسیگاری را برداشتم و قایم کردم
بابا رفت و من یادم هست
که جنگ بود و بمباران! بعد همه جای شهر را بمب زده بودند... مامان داشت به دایی میگفت که به زندانیان سیاسی ملاقات نمیدهند و مامان حاضرنیست درحالی
که بابا زیر آتش و خمپاره است خودش برود توی ویلای فلانی درامان باشد گفت اگرمرگ
هست باید دسته جمعی باشد یک چیزی گفت که مرگ دسته جمعی عروسی است و من هنوزهم یادم است که دانه های درشت اشکش را تند تند پاک میکرد ما همه عشاق بابا بودیم .......
چندوقت که گذشت روز تولد من بود نه
فروردین رفتیم درزندان میگفتند به سیاسی ها ملاقات نمیدهند
من به نگهبان دم در گفتم آقا
امروز تولد منه من میخوام به جای کادوی تولد بابامو ببینم
یادم هست که نگهبان روی زانویش نشست و کمی با من حرف زد و نگاهم کرد و اسم بابا راپرسید
نگهبان رفت و بعد از چند لحظه یک آقای
دیگری آمد مرا بردند توی بند
هنوزم هم یادم هست بابا ذوق زده شد آنقدر
که فکر کنم گریه کرد وانقدر همه هم بندی هایش مرا بوسیدند که کلافه شدم
آمدم بیرون چند وقت بعد بابا آزاد شد
قصه روز آزادیش را هم مثل روز بردنش
مینویسم یک روزی
اما آن جاسیگاری چه شد؟!
من هنوز دارمش از همان بچگی قایمش کردم
و تا همین امروز مثل یک شی مقدس نگهش داشته م برای من یادآور خیلی
چیزهاست
پ.ن : بعضی زندانبانها هم غم وعشق را
میفهمند