Sunday, 30 September 2012

خستگی

سیرم از زندگی.....
/زخم هایم را میلیسم
همه را خوردم به تنهایی/
/ همه شکست ها را
/همه سهم تورا
همه سهم خودم را/
توی تاریکی/
نشسته م

کارها راهها

کارهای نکرده دشوارند /راههای نرفته سختند /حرفهای ناشنیده تلخند شکست که میخوری پایت را که گذاشتی جایی که فکرش را نمیکردی! میشوی آدمی که هیچ وقت باورش نمیکردی/ سخت تر میشوی /راحت تر میشوی /بزرگ تر میشوی/ به جرات مینویسم بهتر میشوی ...شکست ها همه زشت نیستند ....

برنای من

میخواهی راه بیفتی زمین میخوری و نگاهم میکنی

برای بلند شدن از زمین
عجله نکن پسرم!

قصه همین است

سرت به سنگ خواهد خورد

آنوقت میفهمی

هیچ کجای جهان خبری نیست که نیست
پیرشدم سیرشدم تا فهمیدم گاهی به جای دوختن باید قیچی کرد....
حالا که شکافته م همه چیز را ....جای سوزن هایی که زده بودم تا بدوزمش به زندگیم ....قطره قطره خون میچکد....

Friday, 28 September 2012

پسرم میخواند تاتی تاتی و یکهو راه می افتد ...
دستهایش را توی هوا تکان میدهد که یعنی ببین این منم که معجزه کرده ام
  یک جوری نگاهم میکند که یعنی به من افتخار کن بخند باورکن/
من معجزه زندگی توام .....

Wednesday, 26 September 2012

قصه جدایی ۱

دلهره دارم دست خودم نیست پشت میزکارم آرام و قرار ندارم
نگرانم 
نگران 
ترس مثل یک مایع سرد چسبناک دورمغزم را گرفته
هرچه میکنم
دست و پا میزنم خلاصی ندارم
ازحالا به بعد توی نوشته هایم باید اسمی برای او پیدا کنم دلم میخواهد رنجم را بنویسم 
نه برای اینکه دیگران بدانند
فقط برای اینکه یادم نرود
اسمش را میگذارم 
>آقا<
دلهره دارم از روز دادگاه از اینکه موفق شود و حضانت پسرک یکساله ام را برای همیشه به من ندهد آن وقت من باید شش سال دیگر با رنج و اضطراب سرکنم .به من گفتنهد نباید بذارم بو ببرد که انقدر به پسرک وابسته م نقشم را خوب بازی کرده ام انقدر خوب که باورکرده من پسرک را نمیخواهم شنیدم که گفته میخواهد بچه را بگذارد و برود خارج زندگی کند برود پی عشق و حالش دلم گرفت چقدر کم میشناستم انگار نه انگار که صلا مرامیشناسد حالا به خودم حق میدهم که از دست آقا عصبانی باشم چقدر کج فهم و خودخواه است ....آخر نفس من به نفس پسرک بند است صبح قبل از آمدن سرکاربوسیدمش بويیدمش و بهش گفتم : بذار بنوشمت خندید و دست زد ...خدایا کاش آقا نفهمد اینهمه دوستش دارم