دلهره دارم دست خودم نیست پشت میزکارم آرام و قرار ندارم
نگرانم
نگران
ترس مثل یک مایع سرد چسبناک دورمغزم را گرفته
هرچه میکنم
دست و پا میزنم خلاصی ندارم
ازحالا به بعد توی نوشته هایم باید اسمی برای او پیدا کنم دلم میخواهد رنجم را بنویسم
نه برای اینکه دیگران بدانند
فقط برای اینکه یادم نرود
اسمش را میگذارم
>آقا<
دلهره دارم از روز دادگاه از اینکه موفق شود و حضانت پسرک یکساله ام را برای همیشه به من ندهد آن وقت من باید شش سال دیگر با رنج و اضطراب سرکنم .به من گفتنهد نباید بذارم بو ببرد که انقدر به پسرک وابسته م نقشم را خوب بازی کرده ام انقدر خوب که باورکرده من پسرک را نمیخواهم شنیدم که گفته میخواهد بچه را بگذارد و برود خارج زندگی کند برود پی عشق و حالش دلم گرفت چقدر کم میشناستم انگار نه انگار که صلا مرامیشناسد حالا به خودم حق میدهم که از دست آقا عصبانی باشم چقدر کج فهم و خودخواه است ....آخر نفس من به نفس پسرک بند است صبح قبل از آمدن سرکاربوسیدمش بويیدمش و بهش گفتم : بذار بنوشمت خندید و دست زد ...خدایا کاش آقا نفهمد اینهمه دوستش دارم
No comments:
Post a Comment